• اعلانات

    • خبرنامه ی سایت

      با ثبت ایمیل خود در خبرنامه زیر از به روز شدن وبلاگ آگاه شوید :

       
      اضافهحذف

    • ویدیو های آنلاین

    لینکدونی - مطالب جالب و خواندنی از سراسر وب

    تبادل بنر با ما

    authorقیصر بر علیه قیصر

    دردهای من
    جامه نیستند
    تا ز تن در آورم
    چامه و چکامه نیستند
    تا به رشته ی سخن درآورم
    نعره نیستند
    تا ز نای جان بر آورم

    دردهای من نگفتنی
    دردهای من نهفتنی است

    آری دردهای تو ناگفتنی است ، دردهای تو را باید نهفته نگه داشت ، دردهای قیصر کجا و دردهای من بد بخت کجا ! راست می گی دردهای تو جامه نیستند ، درد تو تفاوت میم و عین با جامه است . میبینی دنیا چقدر کوچک و در عین حال شگرف است که ۲ حرف در حکم تحول در دو عالم است .

    دردهای من
    گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
    درد مردم زمانه است
    مردمی که چین پوستینشان
    مردمی که رنگ روی آستینشان
    مردمی که نامهایشان
    جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
    درد می کند
    جانم به قربانت ، تو هیاهوی زندگی پرتلاطم ماشینی چرا درد زمانه را داری؟ ذهن تو جنبه تفکر درباره زمانه را ندارد ! چرا فکر می کنی ؟ چرا گل باغ ذهنت را اینگونه پژمرده می کنی ؟ خوب شد اینجوری راحت تر بودی ؟ خوب شد فکر تو به رشته سخن در نیامد وگرنه ....

    روح پر تلاطم تو نه با دامپزشکی آرام شد و نه با علوم اجتماعی . تو پناهگاهی جز تکیه بر دیوار شعر و شاعری نیافتی. تو ناچار بودی درد خود را با زبان استعاره و تشبیه و کنایه و ایهام بزنی . ولی می دانم که هیچ یک از اینها روح حق طلب تو را ارضا نکرد ، می دانم .

    قیصر بعد از ۴۸ سال هم اکنون قیصر شد. پس قیصر جان تبریک من و تمام دوستان و آشنایان و اهالی این شهر بپذیر . می دانم که تو نه در بند قیصر بودن بودی نه در بند قیصر شدن . عذر من نادان را بپذیر که نه می دانستم قیصر هست و نه می دانستم نیست نه روی تو را دیده بودم نه اشعار لطیفت را و نه درد نهفته در سینه ات را ! خوش به روز دانشجویانت که حداقل جررعه ای از سوز شعرت را چشیده بودند. ما که این توفیق رو نداشتیم که حداقل لحظه ای پای جعبه شیشیه ای خانه روی ماهت را ببینیم اما روی خیلی ها را دیدیم به نیابت از تو . شاید این هم توفیقی بود منتهی از جنس و رنگی دیگر . تو از جنگ و جبهه و اسلح و تفنگ هم نوشتی چون وظیفه طبع خودت را در آن یافتی . راستی چه شد که زمانه با تو این گونه تا کرد؟ مگر چشمی نبود که اشعار مستحکم همچون سروت را ببیند مگر گوشی نبود که سوز اشعارت را بشنود . 

     انحنای روح من
    شانه های خسته ی غرور من
    تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
    کتف گریه های بی بهانه ام
    بازوان حس شاعرانه ام
    زخم خورده است

    دردهای پوستی کجا؟
    درد دوستی کجا؟
    طبع صلح جوی تو در یک چشم به هم زدن نه از دشمن بلکه از تیغ تیز زمانه زخم خورده است . تو با تمام همیتت تلاش کردی تا درسی که از زمانه گرفتی را با سروش نوجوان تدریس کنی . درسی که من و امثال من باید از تو بگیریم نه از زمانه .  

    اشکهایی که باید سالها پیش برای تو ریخته می شد حالا همین حالا نه بعد برای تو ریخته می شود تا پرونده تو در این دنیا پس از ۴۸ سال باز شود و در عرض ۱ ماه با تلاش شبانه روزی دوستان بسته شود و در کنار دیگر پرونده های دیگر بایگانی شود . ولی الحق که خوب این زمانه را رسوا کردی و زمینیان را به سیاهیشان باقی گذاشنتی و با نهایت دهن کجی به پلیدی اینان پر کشیدی و رفتی.

    سفر به سلامت  

                                                                                                            


    authorنوشته:سجاد ضیایی dateنظرات []comment

    entry مطالب قبلی